سال 1488 بود.صبح که از خواب بیدار شد کلافه بود.مدتی همان طور بی حرکت به اشیاء اتاقش نگاه کرد.دلش گرفته بود.احساس کرد قسمتی از مغزش درست کار نمی کند.یک قطعه یا یک عضو از بدنش .دستش را دراز کرد و از روی میز گوشی موبایلش را بر داشت.هیچ اس ام اس یا میس کالی نداشت.دلش بیشتر گرفت.خواست شماره بگیرد.می خواست صدایش را بشنود.دوست داشت دوباره پیامهایش را بخواند.چند بار آه کشید.بلند شد و درون آینه به خودش نگاه کرد به موهای بافته شده و ژولیده اش. به غمی که میان چشمان دختر داخل آینه بود. به گودی چشمهایش دست کشید.کنار پنجره ایستاد.ماشین ها و آدمهایی گهگاه عبور می کردند.حوصله انجام هیچ کاری را نداشت.گرسنه بود اما همانجا ایستاد و دستهایش را زیر چانه اش زد و فکر کرد.دلش او را می خواست.یاد خنده هایش افتاد.یاد صدای سرد و مهربانش.پشت سر هم آه کشید.خسته شده بود از این همه فکر و خیال و دلتنگی. چشمش به بیلبرد تیلیغاتی افتاد که آنطرف خیابان نصب کرده بودند کنار آگهی قالیشویی و کلاس کنکور." از دست خاطره هایتان خلاص شوید."شماره تلفن و آدرس. به آدرس نگاه کرد و به شماره تلفن.گوشی را برداشت و تماس گرفت و درخواستش را سفارش داد.چرا زودتر به فکرش نرسیده بود اینکار را بکند؟
روی صندلی گهواره ای اش نشست و فکر کرد.وسوسه می شد اس ام اس بزند.تلفن کند.گریه کند. سراغ لب تابش رفت که روی میز کنار پنجره بود.لب تاب را روشن کرد.روی صفحه دسک تاپ عکس مرد جوانی بود که دختر چند دقیقه ای خیره نگاهش کرد. بعد آف هایش را چک کرد.آف تازه ای نداشت.بغض کرد.
بعد از چند دقیقه زنگ خانه به صدا درآمد.پیک موتوری بود که سفارشش را آورده بود.بسته را گرفت و پول را داد. با دقت نگاهش کرد.کاغذ دور بسته را باز کرد.تراشه فلزی داخل بسته را بیرون آورد.صفحه صاف و براقی بود بدون هیچ نوشته و خطی. دستورالعمل را خواند و آنرا جایی میان سرش جاسازی کرد.تراشه کهنه را بیرون آورد.تراشه خاطراتش کهنه بود و کمی سیاه شده بود.به تراشه نگاه کرد و آنرا با تنفر میان سطل زباله پرت کرد.احساس کرد حالش بهتر شده.راحت تر نفس می کشد.با خودش فکر کرد چه روز آفتابی قشنگی .روی صندلی نشست و خودش را تاب داد.به عکس مرد جوان که روی صفحه دسک تاپش بود زل زد.هر چه فکر کرد اسم مرد یادش نیامد.چشمهایش را بست و لبخند زد.تراشه درست کار می کرد.
روی صندلی گهواره ای اش نشست و فکر کرد.وسوسه می شد اس ام اس بزند.تلفن کند.گریه کند. سراغ لب تابش رفت که روی میز کنار پنجره بود.لب تاب را روشن کرد.روی صفحه دسک تاپ عکس مرد جوانی بود که دختر چند دقیقه ای خیره نگاهش کرد. بعد آف هایش را چک کرد.آف تازه ای نداشت.بغض کرد.
بعد از چند دقیقه زنگ خانه به صدا درآمد.پیک موتوری بود که سفارشش را آورده بود.بسته را گرفت و پول داد.آنرا با دقت نگاه کرد.کاغذ دور بسته را باز کرد.تراشه فلزی داخل بسته را بیرون آورد.صفحه صاف و براقی بود بدون هیچ نوشته و خطی.آنرا جایی میان سرش جاسازی کرد.تراشه کهنه را بیرون آورد.تراشه خاطراتش کهنه بود و کمی سیاه شده بود.به تراشه نگاه کرد و آنرا با تنفر میان سطل زباله پرت کرد.احساس کرد حالش بهتر شده.راحت تر نفس می کشد.با خودش فکر کرد چه روز آفتابی قشنگی .روی صندلی نشست و خودش را تاپ داد.به عکس مرد جوان که روی صفحه دسک تاپش بود زل زد.هر چه فکر کرد اسم مرد یادش نیامد.چشمهایش را بست و لبخند زد.تراشه درست کار می کرد.
۱۹ شهریور۸۸